فرصتی برای پرنده شدن

سروده ها و نگاشته های یدالله گودرزی

فرصتی برای پرنده شدن

سروده ها و نگاشته های یدالله گودرزی

از سکوت و نگاه !

۲ شهریور ۱۳۹۲

از سکوت!
ای آنکه پیش آینه سرشاری از سکوت
حرفی بزن،بگو به من اسراری از سکوت…
گفتم سوالهای مرا پاسخی بده
اما جوابهای تو، تکراری از سکوت
من آینه ،نگاه نجیب تو آینه
اما گرفته آینه زنگاری از سکوت!
بیهوده است هر چه که می گویم ای غریب
بین من وتو سد شده دیواری از سکوت
ای مرد! ای صدای صداهای پیش از این
برتو چه رفته است که سرشاری ازسکوت؟!
با این همه صدای شکفتن که در تو هست
می دانم ای عزیز که بیزاری از سکوت….

*یداللَّه گودرزى(شهاب)
نگاه
هلا که می نگری رازناک و پنهانی
منم شهید نگاهِ تو هیچ می دانی؟!
بیا عبور کن از کوچه های شهر و ببین
ز چلچراغ نگاهت شده چراغانی
هوای ابری چشمم همیشه بارانی است
دلت اگر که بخواهد هوای بارانی!
من از طریقه ی کارَت درست فهمیدم
که سعی می کنی آری مرا بگریانی
برای این دل پنهان میان گیسوی تو
نبوده است نشانی به جز پریشانی
منم کتاب رها گشته در تلاطم باد
از این کتاب چرا یک ورق نمی خوانی؟!

*یداللَّه گودرزى(شهاب)
yadollah_goodarzi@yahoo.com

یک کوفه غربت ۵ مرداد ۱۳۹۲

اوزان دوری برای کسانی که تازه غزلسرایی را شروع کرده اند جذابیت ویژه ای دارد. وزن دوری یا متناوب ، وزنی است که هر مصراع آن از دو قسمت تشکیل می شود و قسمت دوم، تکراروزن قسمت اول است.البته بعضی ها در کاربرد این اوزان افراط می کنند که مطلوب نیست.دو غزل ازسروده های پیشینم را دراین اوزان تقدیم می کنم و ایام شهادت امام علی (ع) را تسلیت می گویم
یک کوفه غربت
این کیست این بی کرانه؟این مرد تنهای تنها
می آید از سمت ابهام ،می آید از سمت رویا
یک کوفه غربت به دوشش یک بافه محنت به دستش
برشانه های ستبرش ،زخم خیانت شکوفا
در لحظه های عبادت ،پروانه های قنوتش
پر می گرفتند آرام تا آن سوی آسمانها
می رفت سوی یتیمان ،با دستهایی پر از نان
در چشمهای زلالش بی تابی شرم پیدا
آیینه ی آسمان بود ،تصویری از کهکشان بود
آن بی نشان مثل صحرا ،آن بی کران مثل دریا
عقل ازتحیرزمین خورد،منطق به بن بست برخورد
شب پیش چشمانش افسرد ،او کیست آیا؟خدایا!
هرگز کسی در دو عالم ،در این جهان پر از غم
اینگونه چون او نبوده است ، تنهای تنهای تنها!

*یدالله گودرزی
از تهی سرشار
شب تراوید از نگاه تو، آسمان شد از تهی سرشار
شب به چشمانم هجوم آورد، شد به روی شانه ام آوار
از فراسوهای ناپیدا آمدند اشباحِ هول آور
سرکشید از پشت سر، سایه، قد کشید از روبه رو دیوار
بی تو در اوج غریبی باز قصه ی دیرینه شد آغاز
این منم از بی کسی رنجور، این منم از عاشقی ناچار
این منم تنهاترین عاشق، بازگشته از کنار تو
ای نشان بی نشان ای عشق، ای بهار جاودان ای یار!
بی تو در این چرخه ی تکرار بر مدار خویش می گردم
گشته ا م از زندگانی سیر، گشته ا م از آسمان بیزار
حجم شب بر دوش من مانده ست، شب مرا تا تیرگی خوانده ست
پس بیا ای روشنا! شب را از نحیفِ شانه ا م بردار!
این که گفتم شب ترین شب بود، قصّه ی یلداترین شب بود
چشم های خسته خوابیدند، من ولی در طولِ شب بیدار…

*یدالله گودرزی

دوبیتی های باران خورده!

بیا فرش بهاران را ببافیم
کلاف ابر بی جان را ببافیم
کنار هم من و تو تا خود صبح
بیا گیسوی باران را ببافیم!
****
تو و رویای بی پایان جاده
تو و شورسفر پای پیاده
در این مقصد که همراهیم با هم
بگو حرف دلت را صاف و ساده !
****
نگاه تو غزل، قدت قصیده است
تنت زیباتر از شعر سپید است
دو دستت مثنوی، زلفت دو بیتی
خدای تو چه شعری آفریده است!!
****
شدم تسبیح سر گردان دستت
فدای آن نگاه می پرستت
منم در راستای بورسبازان
خریدار سهام چشم مستت!
****
اگرچه چشمی از الماس دارم
برای دیدنت وسواس دارم
نمی دانی دلم سرشار عشق است
که من هم آد مم، احساس دارم!
****
دلم در بند سر گردونی تو
بیا که خانه ام ارزونی تو
بدون پول پیش و بی اجاره
دلم شد واحد مسکونی تو!
****
نه در اردیبهشت من تو باغی
نه در شبهای سرد من چراغی
میان لحظه های بی تو بودن
چرا از من نمی گیری سراغی؟!

*یداللَّه گودرزى(شهاب)
yadollah_goodarzi@yahoo.com

و مثنوی روزها و سوزها
شنبه ورق زد دفتر دلتنگی ام را
تا جان ببخشد لحظه های سنگی ام را
یکشنبه از عمق سیاهی ناله سرداد
آمد خبر از گنگی روزی دگر داد
ظهر دوشنبه مثل بُهتی بی سرانجام
در روبه رویم قد کشید آرام آرام!
روز سه شنبه، تلخی تب بود و تکرار
بر شانه هایم لحظه های درد آوار
با چهارشنبه از گذارِ تب گذشتم
از چارراهِ و همگون شب گذشتم
در پنج شنبه ساعت دیواری آسود
سیگار غم با شعله ی اندوه شد دود
جمعه، تهی از خاطرات روشن تو
من ماندم و این روز خالی از تنِ تو
چون هفته های پیش گم شد هفته ی من
درد و دریغ از روزهای رفته ی من
ای عشق! آه ای فرصتِ پرواز برگرد
ای روز خوب با تو بودن، باز برگرد!
*یدالله گودرزی

بازهم از نزارقبانی که این روزها حال کشورش زار و نزار است!

(شعرهایی از نزار قبانی /ترجمه: یدالله گودرزی)

تکه ای از شعردرازدامنِ” پرواز بر فراز جهان”

..تو آخرین سرزمینی
باقی مانده در جغرافیای آزادی !
تو آخرین وطنی هستی که از ترس و گرسنگی ایمنم می کند !
و میهن های دیگر مثل کاریکاتورند
شبیه انیمیشن های والت دیسنی
و یا پلیسی اند
مثل نگاشته های آگاتا کریستی.
تو واپسین خوشه
و واپسین ماه
واپسین کبوتر،
واپسین ابر
و واپسین مرکبی هستی که به آن پیوسته ام
پیش از هجوم تاتار !
*
تو واپسین شکوفه ای هستی که بوییده ام
پیش از پایانِ دورانِ گل
و واپسین کتابی که خوانده ام
پیش از کتابسوزان،
آخرین واژه ای که نوشته ام
پیش از رسیدن زائرانِ سپیده
و واپسین عشقی که به زنی ابراز داشته ام
پیش از انقضای زنانگی !
واژه ای هستی که با ذره بین ها
در لغت نامه ها به دنبالش می گردم

(شعرهایی از نزار قبانی /ترجمه: یدالله گودرزی)

موسیقی

بارانهای اروپا
سوناتهای بتهوون را می نوازند
و بارانهای میهنم
زخم های سید درویش را
و من بی تردید
با این مرد اسکندریه ای هستم
که در حنجره اش ماهِ اندوه می تابد
و شهادتنامه ی سرورمان حسین !

مسأله من

از نیاز من می پرسی
حالم خوب است ، ملالی نیست
و خبری نیست جز حرفهای روزنامه ها
کودکانی دارم که خانه راسرشار می کنند
و زنی وفادار
و در خوابهایم گندم و زیتونی دارم
اما مسأله ی من
نانی که می خورم
یا آبی که می نوشم نیست
مشکل بزرگ من
آزادی است !

(شعرهایی از نزار قبانی /ترجمه: یدالله گودرزی)
چهار شعر کوتاه
۱
در عشق ما آنچه شگفت است
اینکه عقل و منطق سرش نمی شود !
در عشق ما
آنچه زیباست
اینکه روی آب راه می رود
اما غرق نمی شود !
۲
بدون زن
مردانگی مردان
شایعه ای بیش نیست !
۳
چه کسی از شما
دیگری را می نوشد
تو شراب را
یا شراب تورا ؟!
۴
می خواهم دوستت داشته باشم
تا پوزش بخواهم
به جای جهانیان
از همه ی جنایت های روی داده
در حق زنان !
(شعرهایی از نزار قبانی /ترجمه: یدالله گودرزی)

بیا هریک نهالی را بکاریم!

سال نو همچنان مبارک!
بقول سعدی زمان نوجوانی چنان که افتد ودانی! سر پرشور ودل پابراهی داشتم . شعر را با غزل و چارپاره شروع کرده بودم و گاه به جشنواره های شعری هم ناخنکی می زدم و دستلافی هم به کف می آوردم! ازجمله ی آنها این چارپاره است که جوایزی هم برده وبرای جنگل سروده شده وبهارانه ودرهمان حال و هوای آغاز سرودن من ست،شما هم هوای مارو داشته باشید و با همان حال وهوا بخوانید!

“هریک نهالی را بکاریم”
نشسته در افقهای نگاهم
شکوه پهنه زیبای جنگل
مشامم را هماره می نوازد
هوای پاک و روح افزای جنگل
**
درختان صف به صف در ابر و باران
بسوی آسمانها قد کشیده
به روی گیسوان سبز آنها
زلال ِ قطره ی شبنم چکیده
**
بهاران در حضور خرمِ خویش
تجلی می کند از تار و پودش
پس از باریدن باران همیشه
طراوت می تراود از وجودش!
**
درآواز قشنگ رود وبرکه
بیا تا مثل جنگل سبز باشیم
دل خود را برای “جشن رویش”
میان وسعت جنگل بپاشیم
**
زجنگل تازه بودن را نگیریم
بیا تا حرمتش را پاس داریم
برای وسعت این مخمل سبز
بیا هریک نهالی را بکاریم

شاعر:یدالله گودرزی

عشق است
عشق است آن دو پنجره ی روبروی هم
عشق است آن دو حنجره ی روبروی هم
عشق آینه ست. آیِنه ای در مقابلت
آن را بگیر سمت ترک خورده ی دلت
عشق آن نخِ رها ست که چون بادبادکی
برده دل تورا به فضاهای کودکی
عشق است آن صدای رها گشته از ازل
عشق است آن طنین فرو خفته در غزل!
این عاشقانه طعم گس عشق می دهد
طعم معطر وملس عشق می دهد!
از آن شمیم شیر و عسل در تراوش است
چون مزه ی ترنج و انار است, میخوش است
در تنگ سرخ عشق , دوماهی شناور است
از هرچه بگذری سخن دوست خوشتر است
عشق است آن دو پنجره روبروی هم….
*یداللَّه گودرزى(شهاب)

yadollah_goodarzi@yahoo.com

..ویکی از غزلهای اولین کتابم(که جاودانیاد قیصرامین پور،استادم،دوستش می داشت):
عشق تهیدست
گر باید از این گونه جدا زیست چنین پَست
نفرین به من ای مرگ! اگر از تو کشم دست
در این شب بیهوده به دنبال چه هستی؟
وقتی که به جز مرگ دگر هیچ نمانده است؟
در کوچه ی خورشید قدم می زدم امّا
خورشید به شب ختم شد و کوچه به بُن بست!
ای یار! که لب های تو در دسترسم نیست
بگذار که با یاد نگاهِ تو شوم مست
می خواهمت ای گنج که در چنگ من افتی
امّا به چه دل خوش کند این عشق تهیدست؟!
ای مرگ! که عمری به تمنّای تو بودم
آن سوی مه آلود تو آیا خبری هست؟!
آمیزه ا ی از دلهره و عشق و صراحت
طی شد همه ی عمر من ای دوست! از این دست…

*یدالله گودرزی