فرصتی برای پرنده شدن

سروده ها و نگاشته های یدالله گودرزی

فرصتی برای پرنده شدن

سروده ها و نگاشته های یدالله گودرزی

از نوبرانه ها و نوترانه ها !

امروز سه تا از ترانه هامو تقدیمتون می کنم،با آرزوی بهاری ناب واسه یکایکتون.

بارونی کهنه
بارون که می باره ، بوی تورو داره
بوی تورو داره ، بارون که می باره !
بارون که می باره ، چون گریه ، تر می شم
وقتی نباشی تو ، آشفته تر می شم !
طعم نگاه تو چون گریه هام شوره
بارون که می باره ، غمها مو می شوره!
می باره یاد تو ، روو چشم من نم نم
بوی تورو داره بارونی کهنه م
در هر کجا باشم در گیر بارونم
من زیر بارون یاد تو می مونم
یاد تو بارونه تنهام نمی ذاره
بارون که می باره بوی تورو داره…

*یدالله گودرزی

چارباغ
روی موسیقی سیال صدا
تو سکوت مبهم پنجره ها
یه صدای پر طنین و موندنی
فرصت تولد خاطره ها
****
نت به نت قدم زدن با واژه ها
توی چارباغ و بیات و اصفهان
اهل ماهور و همایون و غزل
توو فضای بیکران آسمان!
*****
بیا کوچه ها رو آبپاشی کنیم
سقف آسمونو نقاشی کنیم
زیر بارون قشنگ واژه ها
کف دریاهامونو کاشی کنیم !
*یدالله گودرزی

ترانه انتظار
می باره یه روز دوباره ،یه صدای بیقرار
روی این سکوت تشنه ،از دل دود و غبار

ماه می شه تُنگِ بلور و سر می ره از آسمون
واژه ها قد می کشن اندازه ی رنگین کمون

چشمای ستاره ها برق می زنن ، آبی می شن
ابرایی که گم شدن دوباره آفتابی می شن !

اون بهار اگه بیاد ماهیا بال در می آرن
گُلا آواز می خونن ، فرشته ها چش می ذارن

کار ما اینه همیشه تا ظهورِ اون بهار
انتظارو انتظار و انتظار و انتظار….

*یدالله گودرزی

سه سروده ازکارهای دیر و دور!

توی این حال وهوای زمستونی که سرده اما از برف وبارون خبری نیست شاید یادآوری غزلهایی ازگذشته دلی رو گرم کنه.امیدوارم! سه سروده ازکارهای دیر و دورم تقدیم شما همنفسان:

کوچ
منم که گام می زنم همیشه در مسیر تو
بدون تو کجا رود کسی که شد اسیر تو؟!
همیشه سرپناه تو حریم دستهای من
همیشه سایبان من، نگاه سربه زیر تو
تمام آن چه هست در اتاق، گوش می شود
به گوش تا که می رسد صدای چون حریر تو
نگاه من که از تبار آسمان و آینه است
هماره خیره مانده بر شکوه چشمگیر تو
تو نیستی و غنچه های خانه دل گرفته ا ند
کجاست در حریم خانه عطر دلپذیر تو؟
من آخر ای صدای سبز عشق، کوچ می کنم
از این سکوت یخ زده به سوی گرمسیر تو!

*شاعر:یدالله گودرزی

اجاق سرد
نه! تو آن بی تاب سابق نیستی
چون گذشته صاف و صادق نیستی

در اجاقِ سرد رؤیاهای من
شعله ی سرخ شقایق نیستی

زندگی با عشق معنا می شود
گوییا با من موافق نیستی…!

دائماً این پا و آن پا می کنی
فارغ از بند دقایق نیستی

با چنین اوضاع و احوالی، عزیز
مثل این که دیگر عاشق نیستی!

گرچه بس تلخ است امّا ای دریغ!
تو برای عشق، لایق نیستی

حسّ من این گونه می گوید به من
نه! تو آن پرشور سابق نیستی!

*شاعر:یدالله گودرزی

تو آن خورشید رخشانى…
کجایی اى ستون آسمانها تکیه گاه تو
فضای عرش و فرش و کهکشانها خاک راه تو
خلایق، شب به شب، حیران ز خال رویت اى خورشید!
ملایک، صف به صف، رقصان به گرد روى ماه تو
دو ابروى تو شاهین وزین خلقت است آرى!
جهان، میزان شده از قاب قوسین نگاه تو
سپیده از سپیداى نگاهت رنگ می گیرد
و شب آغاز می گردد ز گیسوى سیاه تو
“شب تاریک و بیم موج و گردابى چنین هایل”
کجا دست نجاتى هست جز دست پناه تو؟!
تو آن خورشید رخشانى که بر این آستان هر روز
تمام آفرینش می گذارد سر به راه تو!

*یداللَّه گودرزى(شهاب)
yadollah_goodarzi@yahoo.com

عاشورایی

ایام حماسی و درعین حال اندوهبار محرم را تسلیت می گویم.دو شعر از سروده هامو تقدیمتون می کنم.این دو کار به صورت موسیقایی با خوانندگی ابراهیم یوسفی نژاد و علی خدایی وآهنگسازی محمد اسماعیل گیلک توسط اداره کل نغمات آیینی امسال منتشر شده اند که فایل صوتی اونهاروهم به پیوست می شنوید.

هنگامه ی محشر
برکبودای زمین هنگامه ی محشر گذشت
آسمان در هاله ای از خون وخاکستر گذشت

چشمهای خونفشان آسمان خشکید وسوخت
زآن جه در اوج عطش , بر چشمه ی کوثر گذشت

سرنوشت آسمان و چرخ را وارونه کرد
آنچه در گودال برانگشت و انگشترگذشت

در کنار رود تشنه , در میان نخل ها
من نمی دانم چه بر عباس آب آور گذشت

ای جنونِ شعله ور! ای مرد! ای آتشفشان
پرتوی از ماجرایت زیر خاکستر گذشت

ابرهای تشنگی آن قدر باریدن گرفت
تا که در ناوردگاه عشق ، خون از سر گذشت

ظهر عاشورا به روی نیزه ها تا گل کند
آفتاب از مشرق خونین ِ خنجر برگذشت!

شامِ غربت بود و نخلستان وصحرا و عطش
ماه آن شب از کنار آب تنهاتر گذشت…

*شاعر:یدالله گودرزی


اینجا چراغی روشن است…

آمد دوباره لحظه هایِ بی قراری
عطرِ محرم در جهان گردیده جاری
در خون شکوفا گشته گلهای بهاری
شد رنگ و روی آسمان چون گُل ، اناری

از چشمهای عاشقان باریده باران
اینجا چراغی روشن است ای بیقراران!

اینجا چراغی روشن است از مشرقِ دل
نورِ حضورش می رود منزل به منزل
گاهی چو خورشید است در آن سوی ساحل
گاهی شکوفا می شود از چوبِ مَحمل

از چشمهای عاشقان باریده باران
اینجا چراغی روشن است ای بیقراران!

اینجا زمین ِ کربلا، روزِ عظیم است
شورِ حسینی هر کجا چونان نسیم است
باید بداند هرکسی اهلِ نعیم است
ردِ عبورِ خون ، صراطِ مستقیم است

از چشمهای عاشقان باریده باران
اینجا چراغی روشن است ای بیقراران!

*شاعر:یدالله گودرزی


نسخه ای دیگر از اجرای این شعر را دراین نشانی بشنوید:

http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=73065&musicID=100821

خوشم می آید از شبهای پاییز

(سروده پاییزی من)
خوشم می آید از شبهای پاییز
که می بارد درآن بارانِ یکریز!
خوشم می آید از آن گفتگوها
هوای گم شدن در جستجوها
هوای مهربانِ مهرماهی
سبک تر از هوای صبحگاهی
هوای ابریِ آبانِ آبی
شبیه ِ رنگ نارنج و گلابی!
ببین! آواره ی یک جای دنجم
اسیر گندم و بوی برنجم
غمِ پاییز در شعرم نهان است
که می گویند فصل ِ شاعران است
فدای چشمهای صادقِ تو
دل من کَم کَمَک شد عاشقِ تو!
دلم ابری ست ای روحِ بهاران
نیازِ مُبرمی دارم به با را ن !
یدالله گودرزی


بروجردی صفای آب دارد/ دلی قرمزتر از عنّاب دارد !

حکایت زادگاه و عشق به آن از جبرهای دوست داشتنی روزگار است، معمولا کمتر آدمی پیدا می شود که زادگاهش را دوست نداشته باشد.
ایرانی ها تا آنجا که شنیده ام در همه جای جهان به ابراز عشق متعصّبانه به کشورشان شهره اند و چقدر هم خوب! بگذریم از اینکه معمولا ما ایرانی ها بیشتر اهل شعاریم و مثلا کمتر حاضریم گامی عملی برای شناخت بیشتر و معرفی افزونترِسرزمینمان برداریم،
بروجرد شهر و زادگاه من است و بروجردی ها تعصب بیشتری از جاهای دیگر در عشق به زادگاهشان دارند. من نیز مستثنی نیستم ، ضمن اینکه کوشیده ام گامی در راستای معرفی بیشتر این شهر و استانش بردارم.
نوزده ساله بودم که به پیشنهاد موسسه ای فرهنگی کتابی درباره بروجرد نگاشتم با عنوان“سیمای بروجرد،زادگاه فرزانگان” یادم می آید که برایش خیلی زحمت کشیدم، از  کتابخانه های خطی بروجرد تا کتابخانه مرجع دانشگاه تهران را گشتم دنبال بروجرد و بروجردی ها، کتاب که به نهایت رسید، موسسه دچار مشکل مالی شد و یکی از دوستان با شهردار وقت بروجرد مذاکره کرد و ایشان چاپ آن را متقبل شد، عنوانی را هم که بر شهر نهاده بودم یعنی “زادگاه فرزانگان” خیلی پسندید و آن را بر پیشانی شهر حک کرد و از آن روز بروجرد عنوان جدیدی یافت”زادگاه فرزانگان” که به راستی شایسته اش هم بود. کتاب اکنون کمیاب است خود من تنها یک نسخه از آن دارم، اگر صاحبدلی پیدا شود می توان تجدید چاپش کرد با اصلاحات البته.
کار دیگری که در ادامه همان سالها درباره بروجرد کردم سرودنِ مثنوی مفصلی است درباره بروجرد که در آن کوشیده ام سابقه ای از شهر راهم بیاورم و به نمادهایی از آن که در حال فراموشی اند مثل اصطلاحات، نام محلات و … اشاره کنم، چند بیتی به لهجه بروجردی هم سروده ام که در آن مثنوی هست که امیدوارم یکجا منتشرش کنم،می تواند ضمیمه کتاب بالایی شود. متاسفانه آثاری که تا کنون به لهجه بروجردی سروده شده اند بیشتر فکاهه و تفنن بوده و سرایندگان آنها تسلط کافی بر عناصر شعر فولک نداشته اند.
ابیاتی از سروده ام را درباره “زادگاه فرزانگان” تقدیمتان می کنم امیدوارم شما و به ویژه  همشهریانم بپسندید و با حال و هوای همان سالها بسنجید.

دمی همراه ما شو با بروجرد
سفر کن از ولایت تا بروجرد
در اینجا شهری از آیینه بینی
صفای عشق را در سینه بینی
طنین انداز ، نامش در جهان است
که اینجا مامن فرزانگان است
ز سرسبزی تنی انبوه دارد
دلی چون برفِ اسپیکوه دارد
شنو از شاعری اهل همینجا
بهارِ خرّم این شهرِ زیبا
ز”مرشد” شاعر دوران پیشین
که یادش مانده در اوراق زرین :
“خوشا فصل بهاران بروجرد
خوشا احوال یارانِ بروجرد
کشد نورِ تجلی پرده بر رخ
ز شرمِ گلعذارانِ بروجرد…”
بهشتِ شادی و دریای نور است
بروجرد از صفا”دار السّرور” است
بروجردی صفای آب دارد
دلی قرمزتر از عنّاب دارد !
طنین اندازِ عالَم داستانش
جهان مسرور گشت از عالِمانش …
بروجرد و خیابانهای خوبش
خیابانگردیِ وقت غروبش !
“بهار” و “جعفری” و “طالقانی”
پل “لف آر” و “یخچال” است و “قانی”
خیابان “مدرس” “کوی” “قدغون”
محله ی “گوشه “و میدان “رازون”…!

صفا و صوفیان،کوی وزیری
بهارستان و خرم، باغمیری
اگر باشی تو اهل دین وآیین
شوی آخر مقیم “ناسکّدین”
سه راه جعفری غرقِ تماشاست
میان راستابازار غوغاست
بیا تا سوزنی و باغ ملی
برای ثبت اسناد سجلّی!
اگر داری هوای سیر و گلگشت
مشو غافل ز “ونّایی “و”گلدشت”
میانِ ظلمتِ شبهای بی حد
“چغا” چونان نگینی می درخشد !
خداناکرده گر دردی دهد دست
شفای تو درآش “وَرکواز” است!
اگر هست اشتهای تو حسابی
برو سوی حبیب اله کبابی!
حلیمش مایه دار وبی نظیر است
دلم دربند “ترخینه” اسیراست…
چرا ازبین مردم رخت بسته
صفای مردمانِ “چال پسته”؟!
………
خزان ای کاش تابستان بگردد
خدایا! شهرِما استان بگردد !

*یداله گودرزی*