فرصتی برای پرنده شدن

سروده ها و نگاشته های یدالله گودرزی

فرصتی برای پرنده شدن

سروده ها و نگاشته های یدالله گودرزی

دو بیتی های بهاری گودرزی

۲۸ اسفند ۱۳۹۳

در پیشواز بهار، در طلیعه ی نوروز هزاران گل نثارتان!
*********
دوباره یک جهان گلبوسه دارد
لب هر پنجره گل می گذارد
زمین را حال خوبی دست داده
بهاران باز دارد می بهارد!

* یداله گودرزی/بهار ۹۴*

چه عطر دلپذیری در زمین است
دوباره حال و روزم بهترین است
گل و باغ و بهار من تویی تو!
بهاران با تو، با تو دلنشین است!

* یداله گودرزی(شهاب)

زمانه از زمستان روی برتافت
لباسی بر تن لخت زمین بافت
حقیقت را بگویم ای گل من !
بهار از دامن تو گسترش یافت !

* یداله گودرزی

بهار آمد من و تو را صدا کرد
زمستان را به حال خود رها کرد!
درختی بی بر و خشکیده بودم
مرا با دستهایت آشنا کرد!

* یداله گودرزی


شعرهایی از نزار قبانی /ترجمه: یدالله گودرزی

۲۷ دی ۱۳۹۳
کودکان سنگ 
جهان را خیره کردند
و در دستانشان چیزی نیست
جز سنگ
مثل چلچراغهاتابیدند
و چون مژده ها دمیدند
ایستادند ، منفجر شدند و به شهادت رسیدند
و ما چون خرس های قطبی ماندیم
با پوست ضد حرارت
تاپای مرگ برایمان جنگیدند .
و ما درقهوه خانه ها نشستیم
چون بزاق صدف
یکی دنبال تجارت است
دیگری یک میلیارد دیگر می خواهد
و زن چهارم!
با سینه های عمل کرده !
یکی در جستجوی قصر سلطنتی
و دیگری دلال اسلحه !
یکی در رویای مسابقه ی برگشت
و یکی در جستجوی اریکه و سپاه و تخت !
آه ای نسل خیانت
و ای نسل دلال ها !
و ای نسل تفاله ها
و ای نسل هرزگی ها
به زودی – هر چقدر هم طول بکشد – ویرانتان می کنند
کودکان سنگ !
* نزار قبانی /ترجمه: یدالله گودرزی

تعاریف

من ضد هر گونه تعریف برای عشق هستم
زیرا جمع همه تعریف هاست.
عشق ، ضد همه ی پندهای قدیمی
و ضد همه ی متن ها
و ضد همه ی آیین هاست.
عشق را تنها تجربه ها می سازد
و دریا را، بادها و کشتی ها
و هیچکس جز جنگاورنمی تواند از جنگ بگوید
من عشق می ورزم
اما اگر درباره ی آن بپرسید
بهتر است که هیچ نگویم !

* نزار قبانی /ترجمه: یدالله گودرزی

یک جرعه غزل هفت ساله!

به آستان قبله هشتم
ای ستونهای زمین! گلدسته های سربلند!
ای رواق زرنگار! آیینه های بندبند!
ای مقرنس های چوبی، گنبد زرین کلاه
بر سر آن آستان پر شکوه بی گزند
بر سر هفت آسمان، آن مهربان افراشته است
چتری از بال کبوتر، از حریر و از پرند
دست او اینک پناه آهوان خسته است
بال بگشایید از شوق، آهوان درکمند
کفتران آسمانی هم اسیر دام او
می کشاند هر دلی را در رهایی ها به بند
یاد او در عمق دل ها می شکفد مثل نور
نام او در کام جان ها می تراود همچو قند
ای حضور هشتمین! افتادگان غربتیم
دست ما را هم بگیر از لطف، ای بالا بلند!
یداللَّه گودرزى(شهاب) /بهار ٨٢
گل سرسبد
مگر تو می توانی لحظه ای ای خوب، بد باشی؟!
اگر حتّی طریق دل شکستن را بلد باشی
شبیه کودکی هایم پُرم از عشق و از رویا
مبادا آنکه بر احساس پاکم، دست رد باشی
برایت دسته ا ی گل با دلی سرسبز آوردم
به امّیدی که مثل گل همیشه سرسبد باشی
دلم همواره می خواهد بروید بر لبت لبخند
اگر می خواهی آن گونه که راضی می شود باشی!
طلایی می شوم با تو همیشه کیمیای من!
دعای هر شبم این است: با من تا ابد باشی!
یداللَّه گودرزى(شهاب)
هبوط
چگونه وهم ِ زمین سبب شد که تا من از آسمان بیفتم؟!
فرو بغلتم ازاوجِ بودن به دامن این جهان بیفتم؟
مرا مکان اوجِ لامکان بود،مرا سجودِفرشتگان بود
ولی فریب گناه وگندم سبب شد از لامکان بیفتم
چگونه گم شد عصای ایمان؟کجاشد آن روشنای پایان؟
که مثل قومِ کلیم، حیران به تیهِ وهم وگمان بیفتم
کجا شدآن روح عاشقانه؟کجا شدآن حس همدلانه
که باید اکنون در این میانه غریب وبی همزبان بیفتم
چگونه بودم چگونه گشتم؟!-چه سرنوشتِ غم آفرینی!-
که از رهایی و بیکرانی به چنبر نام ونان بیفتم!
مرا دگر شیوه ای نمانده ست به غیرِ رسوایی تو ای عشق
دگر ندارم زخویش باکی که باز هم برزبان بیفتم!
یداللَّه گودرزى(شهاب)

چند شعر تازه

۵ آبان ۱۳۹۳

گوشی ها !

هوا پُر از سلّولهای صداست
تا در کنار هم
شکلِ کلماتِ کلام تو را
کامل کنند !
گوشی های گرسنه
نانِِِِِ گرمِ صدایت را حریصانه می بلعند
اما تلفنی که روزها وشبها
گوش به زنگِ توست
در رخوتِ نمناکِ لحظه ها
زنگ می زند !
طیفی بنفش
روی حباب های هوا
سایه می شود
و رودِ صدای تو
به نبضِ ساکتِ روحم نمی رسد!
راستی !
بی حس ناب صدایت
چگونه می توان زیست ؟
گرچه
بعد از تو
هیچ چیز مهم نیست !

* یدالله گودرزی(شهاب)

شب در سکوت آینه

شب در سکوتِ آینه آشوب می کنی
حالم بد است، حالِ مرا خوب می کنی

بیدار می کنی تو گلوی پرنده را
هاشور می زنی به لبم طرحِ خنده را

من بُهتِ سرد و ابریِ یک آه ممتدم
در درّه ی عمیقِ نگاهت مردّدم!

لبخند را به روی لبم قاب می کنی
رسمِ قدیمِ آینه را باب می کنی

ماه از لبانِ شیری تو آب می‌خورَد
صدها ستاره بر تنِ تو تاب می خورَد!

عالَم برای خواندنِ تو گوش می شود
شب پیشِ چشم های تو
خاموش می شود….!
 * یدالله گودرزی(شهاب)
رباعی
در وادیِ جهل،بت تراشی نکنید!
خون در دل شهر نور و کاشی نکنید!
ای هرزه دلانِ زشت رو،در این باغ
برچهره ی گل، اسید پاشی نکنید!

* (شهاب) گودرزی


شعرهایی از نزار قبانی،ترجمه :یدالله گودرزی

۱۸ مرداد ۱۳۹۳

بخشی از شعر”شهر من”

آنقدر گریستم تا اشکها تمام شد !
آنقدر نماز گذاردم تا شمع ها آب شد
آنقدر رکوع کردم تا توانم تهی شد
با تو از محمد (ص)پرسیدم
و از مسیح
ای معطر از بوی پیامبران !
ای نزدیکترین پل
میان زمین و آسمان !
ای قدس ، ای گلدسته ی ادیان !
تو دخترک قشنگی هستی که انگشتانش سوخته
و چشمانش برافروخته
ای واحه ی سبز
که روزی پیامبر از آن گذر کرد،
خیابانهایت اندوهگین
و گلدسته هایت غمگین است ….

تصمیم 
سازش با من در توان تو نیست – بانوی من ! –
قطار رفته است
و من بر آنم
وارد نبرد با پلشتی شوم
و از حرفم برنمی گردم .
اگر نتوانم فراروی لشکر روم سد شوم
یا جلوی پیشروی تاتار را بگیرم
اگر نتوانم بربریت را از پای درآورم
لااقل می توانم
شکافی ایجاد کنم
در دیوار !
شعر و جغرافیا 
در سرزمین های شمالی – بانوی من –
شاعر آزاد متولد می شود
بدانگونه که ماهیان در فراخنای دریاها
و آواز می خواند در آغوش برکه ها
و زنگ چراگاه ها
و شکوفه های انارستانها
*
نزد ما
شاعر متولد می شود در زهدان غبار
و آواز می خواند برای حاکمانی از غبار
و سپاهیانی از غبار
و شمشیر هایی از غبار !
معجزه است
که شعر از شب ، روز بسازد !
معجزه است
که شکوفه کشت شود
بین دیوار
و دیوار !
*شعرهایی از نزار قبانی
ترجمه : یدالله گودرزی